﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دنیای خاطرات من</title>
    <description>...هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند</description>
    <link>http://negah-rm.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ریحانه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 14 Jul 2008 02:16:51 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تصویر زیبای تو</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;ساعت هشت شب باهاش قرار داشتم یه کم زودتر آن شدم که دیدم با همون آی دی که گفته بود واسم آف گذاشته داشتم آف هاشو میخوندم که پی ام داد بعد هم من اونو اد کردم اون شب حرف های ما بیشتر حول خانواده ها و فرهنگ خانوادگیمون گذشت ازم پرسید شما چند تا بچه این؟ باباتون چی کاره هستن؟ووو هر سوالی که ازم میپرسید بعد خودش هم به سوالش جواب میداد فک کنم یه دو ساعتی با هم چت کردیم فردای اون روز وقتیکه توی دانشگاه همدیگه رو دیدیم بهم گفت اشکالی نداره که شماره ات رو از حمید بگیرم؟ منم گفتم نه اکشالی نداره ازم تشکر کرد و رفت دیگه اون روز ندیدمش وقتی از دانشگاه اومدم خونه زنگ زد یه کمی باهم حرف زدیم و موقع خداحافظی بهش گفتم محمد این شماره خونتونه ؟ بهم گفت نه! من به یه سری دلایل نمیتونم شماره ی خونمون رو بهت بدم خیلی ناراحت شدم ولی سعی کردم که خیلی عادی برخورد کنم با خودم گفتم حتما یه مشکلی داره واسه همین بهش گفتم تا کی نمیتونی شمارتون رو بهم بگی ؟ بهم گفت نمیدونم شاید خیلی زود شایدم هیچ وقت اون موقع یه حس خیلی بدی داشتم حس استرس اضطراب برام این مهم نبود که چرا شمارشون رو بهم نگفت فقط به این فک میکردم که چه مشکلی داره که نمیتونه بهم بگه؟ با خودم فک کردم شاید از یه خونواده خیلی مذهبی هستن و به همین علت نمیتونه شمارشون رو بده بعد که بیشتر فک کردم گفتم خب میتونست بهم شماره رو بگه ولی بگه تو زنگ نزن من خودم باهات تماس میگیرم واسه همین از اون روز ذهن من خیلی درگیر جواب این سوال بود نگفتن شماره مهم نبود چون من از چند وقت قبل از اینکه با محمد آشنا بشم شمارشون رو داشتم حالا میگم چه طوری یه روز که مینا گوشی حمید رو گرفته بود داشت توی لیست اعضا رو نگاه میکرد که گوشیو داد به من تا یه چیزی رو واسش پیدا کنم از توی گوشی منم توی فهرست اسامی اسم محمد رو دیدم نمیدونم چرا یهو شماره شون رو یادداشت کردم به جون خودم این حرکت واقعا غیر ارادی بود چون من اصلا این طوری نیستم به هر حال من هیچ وقت بدون اجازه عشقم به اون شماره زنگ نزدم اون روزها رو درست به یاد ندارم چون ذهنم خیلی آشفته بود فقط میدونم که همیشه به این فکر میکردم که مشکلش چیه؟ یکی دو بار ازش پرسیدم ولی هر بار یه بهونه مییاورد تا اینکه یه شب توی چت یه داستانی رو برام تعریف کرد که اون داستان جواب تمامه سوالهای من بود .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; color: #cc66cc; font-family: Tahoma;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #fb5fc6;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; color: #cc66cc; font-family: Tahoma;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #fb5fc6;"&gt;زیباترین عکس ها همیشه در تاریکی ظاهر می شوند ... هر گاه زندگی تو را در جای تاریکش قرار داد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; color: #cc66cc; font-family: Tahoma;" dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="color: #fb5fc6;"&gt;بدان که می خواهد تصویر زیبایی از تو ظاهر کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Arial; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1726276</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1726276</guid>
      <pubDate>Mon, 14 Jul 2008 02:16:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین روز آشنایی</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"&gt;قبل از انتراک من یه ریحانه بداخلاق بی حوصله بودم بعد از آنتراک من بودمو یه دنیا شادی یه دنیا امید و دوست داشتن و امروز میفهمم که گذر ثانیه ها یعنی چی خب اون روز هم با خوشحالی و شادی من و امیدم به پایان رسید و ما همدیگرو ندیدم تا هفته بعد سر کلاس کارگاه که منو عشقم عاشق این کلاس بودیم چون بهترین فرصت برای با هم بودن بود من اون روز دیر رسیدم سر کلاس با مینا بودیم استاد گفت کجا بودین؟ براش توضیح دادیم که سرویس دیر کرده بوده اونم مثلا واسه اینکه حال ما رو بگیره گفت نمیشه بیاین سر کلاس منم گفتم باشه مرسی به مینا گفتم بیا بریم که استاد ما رو صدا زد و گفت میتونین بیاین سر کلاس واقعا دیوانه بود وقتی وارد کلاس شدم اول نیگا به سیستم عزیز دلم انداختم که دیدمش و اونهم با یه لبخند شیرین ازم استقبال کرد بعد اومدم کنارش نشستم و بهش سلام کردم و اونم با یه دنیا عشق و محبت جواب منو داد بعد از تموم شدن کلاس مینا رفت پیش حمید منم با بچه ها رفتم کتابخونه که یهو مینا بعد از پنج دیقه اومد و گفت ریحان پاشو بریم گفتم کجا؟ گفت بیا بیرون برات توضیح میدم منم پا شدم وسایلم رو جمع کردم و با مینا اومدیم توی محوطه مینا گفت الان پیش حمید بودم و حمید&amp;nbsp;بهم گفت که&amp;nbsp;محمد&amp;nbsp;میگه که بیاین بریم توی شهر یه دوری بزنیم میخواد با ریحانه باشه گفته ما هم باهاشون بریم منم قبول کردم حالا توام برو به ریحانه بگو بیاد ما هم لب در دانشگاه منتظرتون هستیم به مینا گفتم ما که الان کلاس داریم بعد فهمیدم که باید بی خیال کلاس بشم با هم رفتیم لب در ورودی دیدم محمد و حمید لب در هستن یه ماشین گرفتیم حمید بهش گفت تو بشین عقب ولی قبول نکرد رفت جلو من و مینا و حمید عقب نشستیم و عزیز دلم هم جلو نشست هر چند ثانیه یه بار به آیینه ماشین که نیگا میکردم میدیدم که داره بهم نیگا میکنه قرار بود بریم یه باغچه که چایخونه بود ولی از شانس خوب ما اونجا بسته بود حالا بماند که ما چقدر پیاده اومدیم تا ماشین بگیریم و برگردیم دانشگاه یه ده دیقه هم توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم تا پسرا ماشین بگیرن این بار من و محمد و مینا عقب نشستیم و حمید جلو نشسته بود وقتی سوار شدیم اومد کنارم نشست قلبم داشت بی قراری میکرد فشارم افتاده بود پایین و دستام یخ کرده بود وقتی کنارم نشست دستامو گرفت بدون اینکه حرفی بزنه نمیدونم چرا دستم رو از توی دستش نکشیدم بیرون همون لحظه حس میکردم که دارم آروم میشم با هم خیلی حرف نزدیم حرفهای ما با نگاهمون خونده میشد وقتی که میخواست از ماشین پیاده بشه بهم گفت یه خواهشی ازت دارم قبول میکنی؟ گفتم چی؟ بهم گفت اجازه میدی ریحانه صدات کنم منم با لبخند بهش گفتم تو هر چی دوست داری میتونی منو صدا کنی. اومدیم دانشگاه و رفتیم سر کلاسهامون کلاس بعد از ظهر تشکیل نشد منم انقدر خوشحال شده بودم که حد داشت شادی که خیلی از ما شاکی بود گفت خب کلاس که نداریم پاشین بریم خونه که یهو من و مینا با هم گفتیم نه! شادی با ناراحتی خداحافظی کرد و رفت من و مینا اومدیم توی یکی از کلاسها نشستیم اون موقع مینا موبایل نداشت و حمید به گوشی من زنگ میزد تا با مینا صحبت کنه اون موقع زنگ زد منم گوشیو دادم به مینا، مینا بهش گفت که ما توی کلاس 406 هستیم بعد همون موقع حمید با محمد اومدن طبقه چهارم من اومدم از کلاس بیرون و حمید و مینا توی کلاس بودن محمد کنار دیوار وایساده بود رفتم رو به روش وایسادم بهم نیگا کرد ولی هیچی نگفت گفتم به چی فکر میکردی؟ گفت به اینکه خیلی دوست دارم بهش لبخند زدم بعد بهم گفت من باید برم میشه آیدیتو بهم بدی منم آیدیمو بهش دادم گفت امشب منتظرم باش گفتم با چه آی دی مییای گفت** گفتم باشه بعد ازم خداحافظی کرد و منم برگشتم توی کلاس پیش مینا بعد چند لحظه اومد منم پشت تریبون استاد نشسته بودم گفت دلم نیومد اومدم یه بار دیگه ببینمت بعد برم بعد با یه چشمک عاشقانه ازم خداحافظی کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1712596</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1712596</guid>
      <pubDate>Thu, 10 Jul 2008 14:58:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باران عشق</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;وقتی از کلاس اومدم بیرون رفتم توی کتابخونه با خودم فک میکردم که منظورش چی بود که گفت من ازتون معذرت میخوام؟ حالا چرا انقدر باهاش تند برخورد کردم شاید اصلا اون موقع عکس العمل هام ارادی نبود بچه ها اومدن و گفتن چی شده؟ بهت چی گفت شادی که اصلا باهام حرف نمیزد شایدم خوشحال بود که هیچ اتفاقی نیفتاده مینا گفت مگه چی گفت که پاشدی از کلاس زدی بیرون گفتم هیچی عذر خواهی کرد منم به خاطر حرف اون نیومدم بیرون حوصله کلاس رو امروز نداشتم آخه نیست که من یه کوچولو مغرور هستم نمیخواستم بگم از اون عصبانی بودم و طاقت موندن توی کلاس رو نداشتم دیگه اون روز توی دانشکده ندیدمش و این برام بهتر بود چون خیلی کلافه بودم و نمیخواستم که اون متوجه بشه فردای اون روز هم تا بعد از ظهر ندیدمش بعد از ظهر زبان عمومی داشتیم اونم زبان داشت اینو از اینجا میدونستم که با حمید یه کلاس داشتن کلاس زبان دخترها و پسرها جدا بود ولی هر دو یه ساعت بود وقتی استاد آنتراک داد ما اومدیم بیرون هیچ وقت یادم نمیره اون روز بارون مییومد یه بارون شدید یه کم با بچه ها رفتیم زیر بارون بعد اومدیم توی سالن همینطور داشتیم با مینا حرف میزدیم که یهو دیدیم حمید و عزیز دلم و یکی دیگه از دوستاشون دارن از پله ها میان پایین مینا رفت پیش حمید منم بغل آبخوری منتظر شادی بودم عزیز دلم هم با دوستش رفتن بیرون و چند دیقه ای زیر بارون بودن و سریع برگشتن توی سالن و داشتن برمیگشتن سر کلاسشون همینطور داشت از پله ها میرفت بالا که یهو منو دید چند لحظه مکث کرد و توی همون پله ها واستاد و شروع کرد با دوستش به حرف زدن بعد بهش گفت من میرم آب بخورم حالا اونم هی بهش میگفت بیا بریم بهش گفت خب تو برو منم الان مییام منم که جون خودم اصلا حواسم به اونا نبود که دارن واسه رفتن و نرفتن به کلاس باهم کلنجار میرن وقتی دیدم عزیز دلم داره مییاد به سمتم سرمو انداختم پایین که مثلا من تو رو ندیدم که داری مییای اونم اومد لب آبخوری گفت شما آب میخورین منم تشکر کردم گفتم نه؟ بعد خداییش معلوم بود که به زور داره آب میخوره یه ذره آب نوش جان کرد و داشت میرفت که یهو صداش کردم اونم برگشت و اومد رو به روم واستاد گفتم ببخشین آقای** من نمیدونم شما واسه چی دیروز از من عذر خواهی کردین ولی من میخواستم بابت رفتار هفته پیش عذر خواهی کنم اگه از دست من ناراحت شدین؟ من نمیدونستم که شما اومدین تا با من حرف بزنین خب شما هم هیچی نگفتین و سریع رفتین. عزیز دلم بهم گفت نه خواهش میکنم من باید قبلش به شما میگفتم ولی من اون روز فک کردم که شما همه چیو میدونین و از حضور من ناراحت شدین منم براش توضیح دادم که اشتباه میکنه اونم قبول کرد دیگه برای هردومون رفع سوءتفاهم شده بود و با یه دنیا انرژی مثبت برگشتیم سر کلاسمون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff99cc;"&gt;پ:ن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;الان داشتم باهات حرف میزدم که قطع شد چقدر دلم برات تنگ شده چقدر به گرمای دستات احتیاج دارم چقدر دلم میخواد که الان کنارم باشی ولی افسوس که نیستی عزیزم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff99cc;"&gt;پ:ن2&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;الان دوباره بهم زنگ زدی از دیروز تا حالا خیلی حالم بده اعصابم داغونه ولی وقتی با تو حرف میزنم به یه آرامش سحرانگیز میرسم الان بهم قول دادی که هیچ موقع تنهام نمیذاری قول دادی ها! الهی قربونت برم من.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Arial; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1695094</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1695094</guid>
      <pubDate>Sun, 06 Jul 2008 15:30:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عید 85</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"&gt;اون روزها با تمامه انتظارها و استرس ها میگذشت و ما داشتیم به عید 85 نزدیک میشدیم و من و عزیز دلم هم همچنان همون رابطه سلام و علیک رو داشتیم دو هفته به عید بود که دیگه دانشگاه تق و لق بود و منم دیگه نرفتم عید 85 از راه رسید موقع سال تحویل همه خونه بودیم اون موقع به این فک میکردم که امسال با ورودش چیا برام هدیه آورده؟ آره اون موقع نمیدونستم که 85 بهترین هدیه عمرم&amp;nbsp;رو واسم به ارمغان مییاره &amp;nbsp;نمیدونستم که اون سال قراره قشنگترین سال زندگیم باشه اون سال ما خانوادگی رفتیم شمال و کلی بهم خوش گذشت یک هفته بعد از تموم شدن تعطیلات هم دانشگاه نرفتم چون میدونستم که خبری نیست هفته دوم بود که با بچه ها رفتیم اون روز عزیز دلم هم اومده بود کلی دلم واسش تنگ شده بود مینا و حمید هم کلی واسه هم لاو میترکوندن&amp;nbsp;یک هفته بعد از شروع کلاسها روز سه شنبه بود که ما رفته بودیم دانشگاه بچه ها گفتن استاد نیومده ما هم کلی خوشحال شدیم بعد با مینا و شادی رفتیم&amp;nbsp;توی محوطه&amp;nbsp;دانشکده روی یه نیمکت نشستیم و داشتیم با هم حرف میزدیم که یهو حمید اومد مینا رو صدا زد و بهش گفت بیا باهات کار دارم بعد از چند دیقه مینا اومد و گفت ریحان تا پنج دیقه دیگه حمید و دوستش یعنی همون عزیز دلم قراره بیان اینجا حواست باشه گفتم به چی؟ گفت نمیدونم گفتم یعنی چی بعد یهو قاطی کرد و گفت&amp;nbsp;یعنی میخوای آبروی منو جلو حمید ببری؟ منم که حسابی گیج بودم اصلا متوجه نمیشدم گفتم آخه منظورت چیه؟ تو گیر و دار همین حرفها بودیم که حمید و عزیزم اومدن شادی که انقدر عصبانی بود که میخواست پاشه بره منم که انقدر گیج بودم که حد نداشت اونا اومدن و نیمکت روبه روی ما نشستن با هم سلام علیک کردیم بعد من نیگامو به اون طرف کردم و عزیز دلم هم هی به حمید نیگا میکرد و یه چیزی بهش میگفت یهویی برگشت گفت خب چه خبر خوب هستین؟ به جای من شادی جوابشو داد اونم انگار که بهش برخورده باشه پاشد و با سرعت نور از ما فاصله گرفت حالا حمید هم دنبالش میدویید که صبر کن بخدا من باهاش حرف زده بودم منم از همه جا بی خبر بعد حمید تنها برگشت و کلی با مینا دعوا کرد که چرا بهش نگفته بودی؟ مینا هم میگفت من نمیدونستم باید چی بهش میگفتم. حمید اومد و صدام کرد آخه من و حمید تقریبا&amp;nbsp;با هم&amp;nbsp;راحت بودیم و اون از طریق مینا از تمامه اتفاقاتی که واسه من میفتاد خبر داشت مثلا اینو میدونست که من همون ترم که کلاس زبان داشتم یکی بهم گیر داده که حقوق میخونه بعد از گذشت چند جلسه از کلاس زبان خودم متوجه شدم چون میدیدم که همیشه دم در کلاسه تا من کلاسم تموم میشد مییومد و میخواست باهام حرف بزنه که من تحویلش نمیگرفتم تا اینکه یه روز که توی محوطه دانشکده تنها بودم اومد جلو و ازم خواهش کرد که حرفاش رو گوش کنم بهم پیشنهاد دوستی داد و گفت که فقط هدفم ازدواجه و سه ساله توی دانشگاه هستم و فقط از شما خوشم اومده منم فقط حرفاش رو میشنیدم و گفتم باید فکر کنم از اتفاق حمید اون روز منو دید ولی چیزی نگفت و دقیقا بعد ازچند روزش بود که این اتفاقات افتاد اون موقع حمید شروع کرد که شما میدونین که من&amp;nbsp;چند روز&amp;nbsp;پیش&amp;nbsp;شما رو دیدم که داشتین با اون آقا حرف میزدین با اون دوست شدین؟ منم گفتم نه اون فقط میخواست شرایطش رو به من بگه بعد شروع کرد که ریحانه خانم شما مثله خواهر من هستین بخدا دوست من خیلی بهتره خیلی شما رو دوست داره و دیگه کلی تعریف از دوست جونش کرد بعدم گفت شما آبروی منو جلوی دوستم بردی با کم محلی هات منم گفتم یعنی چی منکه نمیدونستم چه کم محلی؟ حمید گفت خب حالا میخوای باهاش دوست بشی؟ گفتم الان بگم گفت آره دیگه من میخوام بهش جواب بدم گفتم من با این سرعت نمیتونم به شما جواب بدم باید فک کنم اونم قبول کرد فردای اون روز که عزیزم منو دید اصلا بهم محل نذاشت خیلی بهم برخورد توی دلم گفتم خب تو باید با من حرف میزدی نه من با تو نا سلامتی من دخترم تو باید ناز منو بخری ولی انقده پررویی که هم دیروز قهر کردی و رفتی هم الان اخم کردی اون روز با اخم های عزیزم گذشت و فقط سر کلاس بهم گفت که من یه عذر خواهی به شما بدهکارم من اشتباه کردم منم که اصلا دلیل عذزخواهیشو نمیدونستم گفتم نه من باید از شما عذر خواهی کنم در حالیکه از شدت عصبانیت داشتم منفجر میشدم و کلی براش حرف توی کاغذ نوشته بودم وقتی ازم عذر خواهی کرد منم با خودم گفتم منظورش اینه که من پشیمون شدم ولی من دوسش داشتم بغض داشت خفم میکرد بعد از تموم شدن حرفاش تمامه کاغذ رو ریز ریز کردم انقدر تعجب کرده بود پا شدم و از کلاس اومدم بیرون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1690066</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1690066</guid>
      <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 23:37:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ترم دوم</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;روزیکه برای ثبت نام ترم دوم رفته بودیم با دوستام دانشگاه ندیدمش یعنی دنبال این هم نبودم که ببینمش ولی یکی از بچه ها بود که از ترم اول به مینا گیر داده بود دیگه اون روز کاراش به اوج خودش رسیده بود توی هر طبقه که ما بودیم یهو ظاهر میشد من که با دو تا دوستام ثبت نام کردیم و کارمون تموم شد به مینا گفتیم ما خسته شدیم میریم توی ماشین بعد تو بیا اونم گفت باشه دیگه نمیدونم توی این فاصله چه اتفاقی افتاده بود که مینا شماره اونو گرفته بود بعد اومد به ما گفت منم گفتم که نمیدونم خودت میدونی از لحاظ ظاهری که تو خیلی بهتری ولی خوب اخلاقش رو نمیدونیم دیگه مینا شروع کرد از تعریف براش که خیلی باحاله و از این حرفا این حمید خان با مینا کلاس ریاضی داشتند همون کلاسی که گفتم عزیزم هم بود ایشون با عزیز دلم با هم دوست بودند و کمابیش اینو میدونستم دو هفته بعد از ثبت نام رفتیم دانشگاه این ترم خیلی کلاس هامون مشترک بود ولی بهترین کلاس با جو مساعدش کلاس کارگاه بود که من و مینا و شادی پشت یه سیستم میشستیم و چون استاد گفته بود که پشت هر سیستمی که میشینین باید تا آخر ترم همون باشه دیگه ما همیشه پشت سیستم شماره 9 بودیم عزیزم با دوستاش دو تا سیستم با ما فاصله داشتن ولی یه هفته بعد اومد سیستم بغلی ما نشست استاد هم انگار نه انگار من همیشه صندلی وسط میشستم یه روز که استاد یه لیست داد تا اسم هامون رو بنویسیم من بر حسب اتفاق روی صندلی کناری عزیزم نشسته بودم ولی اصلا نیگاش نمیکردم لیست رو اول اون گرفت و اسمش رو نوشت بعد منو صدا کرد البته فامیلیم رو هم اشتباه گفت ولی من هیچی نگفتم و خواستم که لیست رو ازش بگیرم که یهو دیدم که جونور زشت بدترکیب هم داده دستم چون من نیگام اون طرف بود و داشتم لیست رو میگرفتم منم از بس که ترسیده بودم که جیغی کشیدم که دوستام مرده بودن از خنده یه سوسک ژله ای زشت بود منم که ترسو مرده بودم از ترس دیگه خودش انقدر خندید منم هم ناراحت شدم هم خندم گرفته بود بعد ازم عر خواهی کرد و گفت که میخواسته شوخی کنه اون موقع یه کتاب به ما نشون داد نمیدونم چی چیه قورباغه الان دقیق یادم نیست منم گفتم من اصلا از این کتابا خوشم نمییاد اینا چیه؟ واسه حیواناته اونم گفت نه در مورد تمرکز و این حرفاست خلاصه اون روز هم با تمامه خاطراتش گذشت هفته بعد کنار سیستم اون بودم اونم اومد صندلیه بغله من نشست من میدیدم که از تو صفحه مانیتور بهم نیگا میکنه اون روز اصلا فکرم توی کلاس نبود دائما به این فکر میکردم که چرا مییاد کنار من چرا سیستمش رو عوض کرد و از دوستاش جدا شد که تنها باشه چرا داره دائما به من نیگا میکنه شادی دوستم خیلی ازش خوشش مییومد اما هنوز هم اون این مسئله رو نمیدونه بعد با خودم گفتم شاید به خاطر شادیه چون شادی دوسش داره حتما ایشون هم شادیو دوست داره تو همین افکار بودم استاد هم که اصلا فک نمیکنم خودش هم حضورش رو توی کلاس حس میکرد چون هر کسی مشغول کار خودش بود یکی موبایل حرف میزد یکی با دوستش یکی رفته بود بیرون ..... خلاصه من توی این افکار بودم که یهو دیدم صفحه مانیتورش رو چرخوند طرف من و با یه فونت بزرگ و رنگی نوشته بود " &lt;span style="color: #ff0099;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #ff0099;"&gt;تو روزی از من خواهی پرسید مرا بیشتر دوست داری یا زندگی ات را؟ و من خواهم گفت زندگیم را و تو خواهی رفت بدون آنکه بدانی تو تمامه زندگیه منی&lt;/span&gt;" چند کلمه آخر رو درشت تر نوشته بود اصلا شوکه شده بودم پسر مغرور کلاس فیزیک داشت بهم چی میگفت؟ کسی که خیلی ها آرزوی دوست شدن رو باهاش داشتن به منی که اصلا حتی بهش فکر هم نمیکردم میگفت دوستت دارم اون موقع حس کردم که از درون تهی شدم اصلا به روی خودم نیاوردم و سعی کردم به خودم بگم که دارم اشتباه میکنم واسه همین همون موقع وسایلم رو جمع کردم و از کلاس اومدم بیرون ولی خوب میتونستم صدای ضربان قلبم رو بشنوم که با سرعت در حال دویدن بودند ولی انگار خودشون هم نمیدونستن دارن منو دیونه میکنن توی این اوضاع بود که مینا هم با حمید دوست شده بودن و همیشه از کلاس میرفت بیرون تا حمید بیاد و قبل از رفتن به کلاس همدیگرو ببینن توی یک هفته ای که گذشت من هر روز بهش فکر میکردم ولی به هیشکی هیچی نگفتم تا دوباره چهارشنبه ای دیگه از راه رسید ولی اینبار من به شدت منتظرش بودم ولی چرا؟ منکه گفتم بهش فکر نمیکردم آره اون بدون اینکه ازم اجازه بگیره رفته بود توی قلبم و هر روز بهم میگفت بگو که دوستم داری ولی من جرات قبول کردنش رو هم نداشتم بالاخره اون روز دیر تر از همیشه اومد و تا منو دید یه لبخند قشنگی زد و اومد کنارم نشست اون روز استاد یه سری برگه بهش داد تا بره و واسه همه بچه ها کپی بگیره اونم قبول کرد و گفت هر کی که برگه میخواد بیاد بغله انتشارات من و شادی با هم رفتیم تا برگه هامونو بگیریم وقتی دیدمش دلم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم رفتم جلو و صداش کردم اونم اومد و برگه هامونو به من تحویل داد وقتی خواستم پولش رو حساب کنم قبول نکرد و گفت من از هیچ کدوم از بچه ها پول نگرفتم پس از شما هم قبول نمیکنم هی از من اصرار و از اون انکار ولی من گفتم اگه قبول نکنین برنمیدارم و خودم میرم کپی میگیرم که مجبور شد قبول کنه آخه دلم نمیخواست فک کنه که میخوام سوءاستفاده کنم وقتیکه با شادی برمیگشتیم به سمت دانشکده شادی گفت فهمیدی به خاطر من نمیخواست پول برگه ها رو بگیره منم که غرق در افکارم بودم گفتم چی بخاطر تو؟ مطمئنی گفت آره پس نه بخاطر تو گفتم نمیدونم مهم نیست مهم اینه که من پولش رو حساب کردم از اون روز به بعد وقتیکه همدیگرو میدیدیم با هم سلام و علیک میکردیم آخه من وقتیکه میدیدمش ناخودآگاه گیج میشدم جوریکه حس میکردم که خیلی تابلو که من الان گیج شدم واسه همین باهاش احوالپرسی میکردم تا یه کم از استرسم کم بشه حالا تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه اشو توی پست بعدی بگم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1680890</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1680890</guid>
      <pubDate>Tue, 01 Jul 2008 15:21:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ترم اول</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;سه ساله پیش باهاش آشنا شدم مهر بود منم با یه ذوق خاصی رفته بودم دانشگاه آخه تازه به آرزوی دیرینه ام که قبولی توی کنکور بود رسیده بودم با اینکه اصلا واسه کنکور نخونده بودم ولی در کمال ناباوری قبول شده بودم اون روزی که جواب کنکور اومده بود ما شمال بودیم دوستام بهم زنگ زدن که برو کافی نت ببین قبول شدی یا نه ولی چون میدونستم که اصلا نخوندم گفتم که نه بابا نمیرم ببینم چون قبول نشدم واسه همین بیخیال شدم یک هفته بعد از شمال اومدیم مامانم گفت که حالا برو ببین که قبول شدی یا نه منم گفتم بیخیال قبول نشدم ولی مامانم اصرار کرد اون روز ما همه خونه مادربزرگم ناهار دعوت بودیم من از خونه عزیز اینا اومدم خونه تا بیام نت ببینم قبول شدم یا نه وقتیکه داشتم مشخصات رو وارد میکردم هیچ حسی نداشتم چون میدونستم که قبول نشدم ولی یک آن خشکم زد دیدم بلههههههههه قبول شدم کامپیوتر_نرم افزار(کاردانی) انقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت رفتم به مامان اینا گفتم بعد دیگه با مامان بابام رفتم واسه ثبت نام روز اول مهر هم رفتیم دانشگاه من با صمیمی ترین دوستم با هم قبول شده بودیم و این خوشحالیه منو دو چندان میکرد که حالا دیگه تنها نیستم با اینکه خیلی دختر خونگرمی بودم و زود با همه دوست میشدم ترم اول فقط به فکر درسهام بودم ولی توی کلاس فیزیک پیش دیدمش دوست داشتنی بود از چند روز قبل حرفش رو از چند تا از بچه ها شنیده بودم مینا دوستم هم باهاش ریاضی داشت ولی من هیچ کلاسی باهاش نداشتم واسه همین هم نمیدونستم اون کسیکه بچه ها میگن کیه؟ تا اینکه هفته دوم کلاس فیزیک بود که مینا تا دم در کلاس باهام اومد تا دیدش بهم گفت ریحان این خودشه که بچه ها میگن تا بهش نیگا کردم اصلا خوشم نیومد حس کردم که خیلی قیافه میگیره و زیاد خودشو تحویل میگیره واسه همین دیگه بهش نیگا نکردم از اون به بعد هر جا حرفش رو میشنیدم که بچه ها دلشون میخواست تا باهاش رابطه داشته باشن سریع جبهم میگرفتم که انقدر که شماها میگین هم نیست من که اصلا ازش خوشم نیومد فک میکنه از دماغ فیل افتاده من کلا سر تمامه کلاسها دختری بودم که اگه استاد سوال میپرسید خیلی سریع جواب میدادم یا اینکه اکثر اوقات پای تابلو بودم سر کلاس فیزیک هم همینطوری بود استاد فیزیک هم که استاد سختگیری بود خیلی خوشش مییومد که مثلا دانشجوش انقدر حالیشه دو سه جلسه که از کلاس گذشته بود حس میکردم که باهام کل انداخته چون تا من میخواستم جواب بدم اون پیش دستی میکرد یا اگه میرفتم پای تابلو انقدر سوال پیچم میکرد که حد نداشت منم اصلا از این حرکتش خوشم نیومده بود واسه همین دیگه تا آخر ترم یکی دو بار بیشتر سر اون کلاس نرفتم تا اینکه ترم دوم شروع شد و این شروع تازه ای از دفتر زندگی من بود.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;" align="center"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; color: #33ff00; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #ff6600; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;em&gt;هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Arial; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1676972</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1676972</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jun 2008 12:44:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین پست</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA;"&gt;&lt;span style="font-size: small; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;این پست اوله آره؟ با اینکه وقتی تصمیم گرفتم که اینجا رو بسازم کلی حرف واسه گفتن داشتم با اینکه بار اولی نیست که وبلاگ ساختم و میخوام از خودم بنویسم ولی این بار اصلا رو مود نوشتن نیستم نمیدونم فک کنم یه طورایی میترسم از چی؟ نمیدونم فکر میکنم تمامه اینها به خاطر اتفاقات تلخیه که توی زندگیم رخ داده آدرس اینجا رو هیشکی نداره به جز من و شما هایی که از این به بعد مهمون خونه دل من هستین دلم میخواد اینجا راحت و بی پروا بنویسم از هر چیزی که توی دلمه از هر اتفاقی که واسم پیش اومده میخوام تمامه خاطراتم نه! بلکه اون خاطراتیکه میتونم از دو سال قبل تا الان رو بنویسم تا همیشه یادم بمونه که تو عزیز دلم بودی و هستی الان خوابی آره؟ الان چقدر از من دوری تو یک ساله که از من دوری ولی یادت خاطراتت عشقت همیشه با من بوده هست و خواهد ماند الان اونجا خاموشیه آخی بمیرم که عادت نداری زود بخوابی عزیزم خب فکر کنم هر کی اینجا رو بخونه چیزی متوجه نشه جز من و عشقم که اونم آدرس اینجا رو نداره معذرت معذرت ولی توی پست های بعدی متوجه تمامه مسائل میشین فعلا حال و حوصله ندارم بیشتر بنویسم پس تا فردا بای.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://negah-rm.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>ریحانه</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=55257&amp;postID=1674769</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-55257.post-1674769</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jun 2008 22:44:59 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
